ای به وصفت ، گم شده هرجان که هست
جان تنها نه خرد چندان که هست
۱وی کمال آفتاب روی تو
تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست
۲گر سکندر چشمهٔ حیوان نیافت
نیست عیب چشمهٔ حیوان که هست
۳کور مادرزاد آید کل خلق
در بر آن حسن جاویدان که هست
۴صد هزاران قرن چرخ تیزرو
بود هم زین شیوه سرگردان که هست
۵از شفق در خون بسی گشت و نیافت
چون تو خورشیدی درین دوران که هست
۶آفتاب از شرم رویت هر شبی
در سیاهی شد چنین پنهان که هست
۷باز چون زلفت کمند او شود
بی سر و بن میرود زین سان که هست
۸نی چه میگویم فلک گویی است بس
در خمِ آن زلفِ چون چوگان که هست
۹هیچ سر بر تن نخواهد ماند از انک
گوی خواهد شد درین میدان که هست
۱۰زاشتیاق روی چون خورشید توست
ابر را هر دیدهٔ گریان که هست
۱۱وی عجب در جنب عشق عاشقانت
شبنمی است این جملهٔ باران که هست
۱۲ابر چبود زانکه صد دریای خون
از دل هر یک درین طوفان که هست
۱۳هرچه از ما میرود آن هیچ نیست
کار تا چون رفت از آن پیشان که هست
۱۴کار تنها نه مرا افتاد و بس
همچو من بس بی سر و سامان که هست
۱۵تو چنین در پرده و از شور توست
در دو عالم این همه حیران که هست
۱۶جملهٔ ذرات عالم گوش شد
تا بفرمایی تو هر فرمان که هست
۱۷گرد نعلین گدای کوی تو
بیشتر از ملک هر سلطان که هست
۱۸دوستتر دارم من آشفته دل
ذرهای دردت ز هر درمان که هست
۱۹همدم عیسی شود بی شک فرید
گر دمی برهد ازین زندان که هست
۲۰