هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
تا به دم صور مست درد مغانه است
۱ور به دم صور باهش آید ازین می
نیست مبارز مخنث بن خانه است
۲بر محک دیرخانه ناسره آید
هر که گمان میبرد که شیر ژیان است
۳در بن این دیر درس عشق که گوید
آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است
۴هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه
سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانهاست
۵بر سر جمعی که بحر تشنهٔ آنهاست
هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است
۶عاشق ره را هزار گونه جنیبت
در پس و در پیش این طریق روانه است
۷عشق که اندر خزانهٔ دو جهان نیست
در بن صندوق سینه کنج خزانه است
۸چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است
سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است
۹چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است
عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است
۱۰ذره اگر بیعدد به راه برآید
ذره که باشد چو آفتاب عیان است
۱۱هر دو جهان دام و دانه است ولیکن
دیده و دل را وجود دام چو دانه است
۱۲تا که زبانم به نطق عشق درآمد
در دل عطار صد هزار زبانه است
۱۳