بت ترسای من مست شبانه است
چه شور است این کزان بت در زمانه است
۱سر زلفش نگر کاندر دو عالم
ز هر موییش جویی خون روانه است
۲دل من صاف دین در راه او باخت
که این دل مست دردی مغانه است
۳چو عقلم مات شد بر نطع عشقش
چه بازم چون نه بازی و نه خانه است
۴دل بیمار را در عشق آن بت
شفا از نعرههای عاشقانه است
۵درآمد دوش و گفت ای غرهٔ خود
دلت غمگین و نفست شادمانه است
۶به بوی دانه مرغت مانده در دام
چه مرغی آنکه عرشش آشیانه است
۷بدو گفتند چون در دام ماندی
بخور دانه که غم خوردن فسانه است
۸به زاری مرغ گفتا ای عزیزان
به دام اندر که را پروای دانه است
۹کز آنگاهی که خورد آن دانه آدم
به دام افتاده سر بر آستانه است
۱۰عزیزا کار تو بس مشکل افتاد
چه گویم چون زبانم پر زبانه است
۱۱ببین کایینهٔ کونین عالم
جمال بی نشانی را نشانه است
۱۲نگاهی میکند در آینه یار
که او خود عاشق خود جاودانه است
۱۳به خود میبازد از خود عشق با خود
خیال آب و گل در ره بهانه است
۱۴اگر احول نباشی زود ببینی
که کلی هر دو عالم یک یگانه است
۱۵تو هرجایی از آن می بازمانی
که راهی دور و بحری بیکرانه است
۱۶بر آن ایوان کز اینجا رفت این حرف
دو عالم ، همچو نقشِ آسمانه است
۱۷دل عطار از روز ازل باز
ز صاف عشق مخمور شبانه است
۱۸