لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد
تا دلم از خط تو نفیر بر آورد
۱لعل تو میخورد خون سوختهٔ من
تا خطت آن خون کنون ز شیر بر آورد
۲گرچه دلم ، در کشید روی ز مقصود
خط تو چون مویش از خمیر بر آورد
۳چشم تو یارب ز هر که روی تو خواهد
آنچه هلاکت به زخم تیر بر آورد
۴دشمن آیینهام اگرچه بود راست
کو به دروغی تو را نظیر بر آورد
۵در صفتت رفت و روب کرد بسی دل
لاجرم آن گرد از ضمیر بر آورد
۶تا که سر رزمهٔ جمال گشادی
رشک دمار از مه منیر بر آورد
۷اطلس روی تو عکس بر فلک انداخت
چهرهٔ خورشید چون ز زیر برآورد
۸صبح رخت تا ز جیب حسن برآمد
تا به ابد پای شب ز قیر بر آورد
۹عقل مگر سر کشید از سر زلفت
سر به فسونهای دلپذیر بر آورد
۱۰زلف تو خود عقل را ببست به مویی
گرد همه عالمش اسیر بر آورد
۱۱عقل بسی گرد وصف لعل تو میگشت
تا که سخنهای جایگیر بر آورد
۱۲بخت جوان لب تو در دهنش کرد
هر نفسی را که عقل پیر بر آورد
۱۳بی لب تو دل نداشت صبر زمانی
جان به لب از حلق ناگزیر بر آورد
۱۴چون ننوازی مرا چو چنگ که عطار
هر نفسی نالهای چو زیر بر آورد
۱۵