چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد
دلم ز دست در افتاد و جان خروش بر آورد
۱شراب عشق نخوردست هر که تا به قیامت
ز ذوق مستی عشقت دمی به هوش بر آورد
۲بیار دردی اندوه و صاف عشق دلم را
که عقل پنبهٔ پندار خود ز گوش بر آورد
۳بیار درد که معشوق من گرفت مرا مست
میان درد و به بازار درد نوش بر آورد
۴فکند خرقه و زنار داد و مست و خرابم
به گرد شهر چو رندان می فروش بر آورد
۵مرا به خلق نمود و برفت دل ز پی او
چنان نمود که از راه دیده جوش بر آورد
۶به یک شراب که در حلق پیر قوم فرو ریخت
هزار نعره از آن پیر فوطهپوش بر آورد
۷ز آرزوی رخ او دلم چنانست که بیزار
هزار آه ز شوق رخ نکوش بر آورد
۸سخن چگونه نیوشم برو که خاطر عطار
مرا به عشق ز عقل سخن نیوش بر آورد
۹