کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
که کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی
۱به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تو
نشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی
۲عجب بماندهام از ذات و از صفات تو دایم
کز آفتاب هویداتری اگرچه نهانی
۳چه گوهری تو که در عرصهٔ دو کون نگنجی
همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهانی
۴منم که هستی من بند ره شدست درین ره
تویی که از تویی خود مرا ز من برهانی
۵من از خودی خود افتادهام به چاه طبیعت
مرا ز چاه به ماه ار بر آوری تو توانی
۶در آرزوی تو عمری به سر دویدم و اکنون
چو در سر آمدم آخر مرا به سر چه دوانی
۷چه باشد ار ز سر لطف جان تشنه لبان را
از آن شراب دل آشوب قطرهای بچشانی
۸امید ما همه آن است در ره تو که یکدم
ز بوی خویش نسیمی به جان ما برسانی
۹ز اشتیاق تو عطار از دو کون فنا شد
از آن او بود این و از آن خویش تو دانی
۱۰