ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
که ندیدم از تو بوئی و گذشت زندگانی
۱دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری
که خبر نبود دل را که تو در میان جانی
۲ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز میطپیدم
چو به لب رسید جانم پس ازین دگر تو دانی
۳به عتاب گفته بودی که برآتشت نشانم
چو مرا بسوخت عشقت چه بر آتشم نشانی
۴همه بندها گشادی به طریق دلفریبی
همه دستها ببستی به کمال دلستانی
۵تو چه گنجی آخر ای جان که به کون در نگنجی
تو چه گوهری که در دل شدهای بدین نهانی
۶دو جهان پر از گهر شد ز فروغ تو ولیکن
به تو کی توان رسیدن که تو گنج بی کرانی
۷همه عاشقان عالم همه مفلسان عاشق
ز تو ماندهاند حیران که به هیچ می نمانی
۸چو به سر کشی در آیی همه سروران دین را
ز سر نیازمندی چو قلم به سر دوانی
۹دل تشنگان عاشق ز غم تو سوخت در بر
چه شود اگر شرابی بر تشنگان رسانی
۱۰اگر از پی تو عطار اثر وصال یابد
دو جهان به سر برآرد ز جواهر معانی
۱۱