عزم خرابات بیفنا نتوان کرد
دست به یک درد بی صفا نتوان کرد
۱چون نه وجود است نه عدم به خرابات
لاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد
۲شاه مباش و گدا مباش که آنجا
هیچ نشان شه و گدا نتوان کرد
۳گم شدن و بیخودی است راه خرابات
توشهٔ این راه جز فنا نتوان کرد
۴هر که ز خود محو گشت در بن این دیر
وعدهٔ اثبات او وفا نتوان کرد
۵سایه که در قرص آفتاب فرو شد
تا به ابد چارهٔ بقا نتوان کرد
۶لا شو اگر عزم میکنی تو به بالا
زانکه چنین عزم جز به لا نتوان کرد
۷گر قدری عمر بیحضور کنی فوت
تا به ابد آن قدر قضا نتوان کرد
۸خود قدری نیست این قدر که جهان است
ترک جهانی به یک خطا نتوان کرد
۹گر ز خرابات درد قسم تو آید
تا ابد الابدش دوا نتوان کرد
۱۰چون به خرابات حاجت تو حضور است
حاجت تو بی میی روا نتوان کرد
۱۱یار عزیز است خاصه یار خرابات
در حق یاری چنین ریا نتوان کرد
۱۲هم نفسی دردکش اگر به کف آری
دامن او یک نفس رها نتوان کرد
۱۳تا که نگردد فرید درد کش دیر
قصه دردی کشان ادا نتوان کرد
۱۴