گر رخ او ذرهای جمال نماید
طلعت خورشید را زوال نماید
۱ور ز رخش لحظهای نقاب برافتد
هر دو جهان بازی خیال نماید
۲ذرهٔ سرگشته در برابر خورشید
نیست عجب گر ضعیف حال نماید
۳مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهش
کفر نیارد مرا محال نماید
۴هر که به عشقش فروخت عقل به نقصان
جمله نقصان او کمال نماید
۵دوش غمش خون من بریخت و مرا گفت
خون توام چشمه زلال نماید
۶عشق حرامت بود اگر تو ندانی
کین همه خونها مرا حلال نماید
۷در دهن مار نفس در بن چاه است
هر که درین راه جاه و مال نماید
۸گر تو درین راه خاک راه نگردی
خاک تو را زود گوشمال نماید
۹چند چو طاوس در مقابل خورشید
مرغ وجود تو پر و بال نماید
۱۰درنگر ای خودنمای تا سر مویی
هر دو جهان پیش آن جمال نماید
۱۱هر که درین دیرخانه دردکش افتاد
کور شود از دو کون و لال نماید
۱۲دیر که دولت سرای عالم عشق است
دردکشی در هزار سال نماید
۱۳مثل و مثالم طلب مکن تو درین دیر
کاینه عطار را مثال نماید
۱۴