رخت را ماه نایب مینماید
خطت را مشک کاتب مینماید
۱رخت سلطان حسن یک سوار است
که دو ابروش حاجب مینماید
۲رخت را صبح صادق کس ندیده است
اگرچه صد عجایب مینماید
۳چو در عشق تو ، صادق نیست یک تن
همیشه صبح کاذب مینماید
۴ندانم تا چو رویت آفتابی
مشارق یا مغارب مینماید
۵چو زلفت نیز زناری به صد سال
نه رهبان و نه راهب مینماید
۶چه شیوه دارد آخر غمزهٔ تو
که خونریزیش واجب مینماید
۷ز دیوان جهان هر روز صد خونش
چنین دانم که راتب مینماید
۸عجب برجی است درج دلستانت
که دو رسته کواکب مینماید
۹ز عشقت چون کنم توبه که از عشق
نخستین مست تایب مینماید
۱۰بسی با عشق تو عقلم چخیده است
ولی عشق تو غالب مینماید
۱۱دلم بردی و گفتی دل نگهدار
که دل در عشق راغب مینماید
۱۲چگونه دل نگه دارم ز عشقت
که گر دل هست غایب مینماید
۱۳غم عشقت به جان بخرید عطار
که چون شادی مناسب مینماید
۱۴