کار چو از دست من برفت چه سازم
مات شدم نیز خانه نیست چه بازم
۱در بن این خاکدان عالم غدار
اشک فشان همچو شمع چند گدازم
۲چون نفسی دیگرم ز عمر امان نیست
این نفسی چند در هوس به چه تازم
۳چو گل یک روزه در میانهٔ صد خار
بر سر پایم نشسته سر چه فرازم
۴پردهٔ من چون درید پردهدر چرخ
در پس این پرده، پرده چند نوازم
۵چارهٔ من چون به دست چاره گران نیست
حیله چه گویم کنون و چاره چه سازم
۶قصهٔ اندوهت آشکار چه گویم
زانکه من خسته دل نهفت نیازم
۷واقعه کوته کنم چه گویم ازین بیش
خاصه که پیش اندر است راه درازم
۸ای دل عطار دم مزن که درین دیر
دم نتوان زد ز سر پردهٔ رازم
۹