هم تن مویم از آن میان که نداری
تنگ دلم مانده زان دهان که نداری
۱ننگری از ناز در زمین که دمی نیست
سر ز تکبر بر آسمان که نداری
۲من چه بلایی است هر نفس که ندارم
تو چه نکویی است هر زمان که نداری
۳هرچه بباید ز نیکویی همه هستت
مثل بماند است در جهان که نداری
۴نام وفا میبری و هیچ وفایی
از تو نیاید بدان نشان که نداری
۵گفته بدی عاقبت وفای تو آرم
این ننیوشم از این زبان که نداری
۶یک شکرم ده که سود بنده در آن است
زانکه بسی افتد این زیان که نداری
۷گرچه شکر داری و قیاس ندارد
هست چو ندهی به کس چنان که نداری
۸گفته بدی خون تو به درد بریزم
تا برهی تو ز نیم جان که نداری
۹تو نتوانی به خون من کمری بست
خاصه کمر بر چنان میان که نداری
۱۰بر تن عطار کز غمت چو کمانی است
چند کشی آخر این کمان که نداری
۱۱