تورا گر نیست با من هیچ کاری
مرا با تو بسی کار است باری
۱منت پیوسته خواهم بود غمخوار
توم گرچه نباشی غمگساری
۲ز حل و عقد عشق ملک رویت
ندارم حاصلی جز انتظاری
۳بر امید رخ چون آفتابت
چو سایه میگذارم روزگاری
۴دلم را تا تو خواهی بود باقی
نخواهد بود یک ساعت قراری
۵دلا گر سر عشقت اختیار است
شوی در راه او بی اختیاری
۶اگر خود را سر مویی شماری
سر مویی نیایی در شماری
۷اگر خود را ز فرعونی ندانی
ز فرعونی تمامت خاکساری
۸جهان پر آفتاب است و تو سایه
نیابی جز فنا اینجا حصاری
۹که اگر در آفتاب آیی تو یکدم
برآرد از تو آن یک دم دماری
۱۰چه گردی گرد این دریای اعظم
که جایی غرقه گردی زار زاری
۱۱اگر موجی ازین دریا برآید
نماند صورت و صورت نگاری
۱۲ز دریا چند گویی چون ندیدی
ازین دریا به جز پر خون کناری
۱۳تو معذوری که پشمین دیدهای شیر
ندیدی هیچ شیر مرغزاری
۱۴اگر روزی ببینی جنگ شیران
ز فای فخر سازی عین عاری
۱۵برو چندین چه گردی گرد این راه
که چشمت کور گردد از غباری
۱۶به چشم خود برو پیری طلب کن
که تو ننگی شوی بی نامداری
۱۷چو نتوانی که سلطان باشی ای دوست
ز خدمتکار سلطان باش باری
۱۸اگر نرسد تو را تخت و وزارت
به سگبانی او بر ساز کاری
۱۹به هر نوعی که باشی آن او باش
چو بودی آن او چه گل چه خاری
۲۰اگر تو یاد گیری حرف عطار
بست این باد دایم یادگاری
۲۱