چارهٔ کار من آن زمان که توانی
گر بکنی راضیم چنان که توانی
۱داد طلب کردم از تو داد ندادی
گر ندهی داد میستان که توانی
۲گفته بدی من ندانم و نتوانم
داد تو دادن یقین بدان که توانی
۳گر به سر زلف دل ز من بربودی
باز ده از لب هزار جان که توانی
۴دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو
حکم کنی بر همه جهان که توانی
۵ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز
وین همه فتنه فرو نشان که توانی
۶جملهٔ آزادگان روی زمین را
بنده کن از چشم دلستان که توانی
۷جملهٔ دل مردگان منزل غم را
زنده کن از لعل درفشان که توانی
۸یک شکر از لعل تو اگر بربایم
عذر بخواهی به هر زبان که توانی
۹گر ز تو عطار خواست بوس و کناری
هیچ منه داو در میان که توانی
۱۰