ترسا بچهای به دلستانی
در دست شراب ارغوانی
۱دوش آمد و تیز و تازه بنشست
چون آتش و آب زندگانی
۲دانی که خوشی او چه سان بود
چون عشق به موسم جوانی
۳در بسته میان خود به زنار
بگشاده دهن به دلستانی
۴در هر خم زلف دلفریبش
صد عالم کافری نهانی
۵آمد بنشست و پیر ما را
بنهاد محک به امتحانی
۶القصه چو پیر روی او دید
از دست بشد ز ناتوانی
۷دردی ستد و درود دین کرد
یارب ز بلای ناگهانی
۸دردا که چنان بزرگواری
برخاست ز راه خرده دانی
۹ترسا بچه را به پیش خود خواند
پس گفت نشان ره چه دانی
۱۰گفتا که نشان راه جایی است
کانجا نه تویی و نه نشانی
۱۱چون پیر سخن شنید جان داد
عطار سخن بگو که جانی
۱۲