با این دل بی خبر چه سازم
جان میسوزدم دگر چه سازم
۱از دست دل اوفتادهام خوار
چون خاک بدر بدر چه سازم
۲بس حیله که کردم و نیامد
یک حیلهٔ کارگر چه سازم
۳جانا نکنی به من نظر تو
کافتادهام از نظر چه سازم
۴کس جز تو خبر ندارد از من
پس میپرسی خبر چه سازم
۵گفتی که ز صبر توشهای ساز
چون عمر آمد به سر چه سازم
۶صبرم قدری غمت قضایی است
گر سازم ازین قدر چه سازم
۷گفتی به مگوی سر عشقم
در معرض این خطر چه سازم
۸گیرم که زبان نگاه دارم
با این رخ همچو زر چه سازم
۹ور روی به اشک خون نپوشم
با سوختن جگر چه سازم
۱۰گفتی که فرید چارهای ساز
نه چاره نه چارهگر چه سازم
۱۱