گر در سر عشق رفت جانم
شکرانه هزار جان فشانم
۱بی عشق اگر دمی برآرم
تاریک شود همه جهانم
۲تا دور فتادهام من از تو
در ششدرهٔ صد امتحانم
۳طفلی که ز دایه دور ماند
جان تشنهٔ شیر همچنانم
۴لب خشک ز شوق قطرهای شیر
جان میدهم ای دریغ جانم
۵عمری چو قلم به سر دویدم
گفتم مگر از رسیدگانم
۶چون روی تو شعلهای برآورد
بگشاد به غیب دیدگانم
۷معلومم شد که هرچه عمری
دانستهام از تو من خود آنم
۸گفتی که مرا بدان و بشناس
این میدانم که می ندانم
۹چون طاقت قطرهای ندارم
نوشیدن بحر چون توانم
۱۰از تو جز ازین خبر ندارم
کز تو خبری دهد زبانم
۱۱لیکن دل و جان و عقل در تو
گم گشت همه به یک زمانم
۱۲عقل و دل و جان چو بی نشان گشت
از کنه تو چون دهد نشانم
۱۳از علم مرا ملال بگرفت
آخر روزی شود عیانم
۱۴نه نه که عیان شدست دیری است
من طالب بود جاودانم
۱۵هر گه که فنا شوم در آن عین
جاوید در آن بقا بمانم
۱۶عطار ضعیف را بهکلی
دایم به مراد دل رسانم
۱۷