غزلیاتغزل شمارهٔ ۵۵۷ عطارشاعرعطارمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریاز عشق در اندرون جانمدردی است که مرهمی ندانم۱بی روی کسی که کس ندید استخونابه گرفت دیدگانم۲از بس که نشان از تو بجستمنه نام بماند و نه نشانم۳گویند که صبر کن ولیکنچون صبر نماند چون توانم۴جانا چو تو از جهان برونیجان گیر و برون بر از جهانم۵زین مظلم جای خانهٔ دیوبرسان به بقای جاودانم۶بی تو نفسی به هر دو عالمزنده بنمانم ار بمانم۷تا عشق تو در نوشت لوحممانند قلم به سر دوانم۸عطار به صبر تن فرو دهتا علم یقین شود عیانم۹