چو خود را پاک دامن می ندانم
مقامی به ز گلخن می ندانم
۱چرا اندر صف مردان نشینم
چو خود را مرد جوشن می ندانم
۲بیا تا ترک خود گیرم که خود را
بتر از خویش دشمن می ندانم
۳دلی کز آرزوها گشت پر بت
من آن دل را مزین می ندانم
۴چو عیسی از یکی سوزن فروماند
من این بت کم ز سوزن می ندانم
۵مرا جانان فروشد در غمت جان
اگرچه جان معین می ندانم
۶چنان در عشق تو سرگشته گشتم
که جانم گم شد و تن می ندانم
۷مرا هم کشتی و هم سوختی زار
چه میخواهی تو از من می ندانم
۸گهی گویی که تن زن صبر کن صبر
علاج صبر کردن می ندانم
۹گهی گویی مرا بستان ورستی
ز صد خرمن یک ارزن میندانم
۱۰چون من یک ذرهام نه هست و نه نیست
همه خورشید روشن می ندانم
۱۱فرو رفتم در این وادی کم و کاست
تو میدانی اگر من می ندانم
۱۲درین حیرت دل حیران خود را
طریقی به ز مردن می ندانم
۱۳که گیرد دامن عطار ازین پس
چو او را هیچ دامن می ندانم
۱۴