من این دانم که مویی می ندانم
بجز مرگ آرزویی می ندانم
۱مرا مبشول مویی زانکه در عشق
چنان غرقم که مویی می ندانم
۲چنین رنگی که بر من سایه افکند
ز دو کونش رکویی می ندانم
۳چنانم در خم چوگان فگنده
که پا و سر چو گویی می ندانم
۴بسی بر بوی سر عشق رفتم
نبردم بوی و بویی می ندانم
۵بسی هر کار را روی است از ما
به از تسلیم رویی می ندانم
۶به از تسلیم و صبر و درد و خلوت
درین ره چارسویی می ندانم
۷شدم در کوی اهل دل چو خاکی
که به زین کوی کویی می ندانم
۸دلم را راه جوی عشق کردم
که به زو راه جویی می ندانم
۹درون دل بسی خود را بجستم
که به زین جست و جویی می ندانم
۱۰به خون دل بشستم دست از جان
که به زین شست و شویی می ندانم
۱۱بسی این راز نادانسته گفتم
که به زین گفت و گویی می ندانم
۱۲چو کردم جوی چشمان همچو عطار
که به زین آب جویی می ندانم
۱۳