زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم
خال و لبت از مشک و شکر باز ندانم
۱از فرقت رویت ز دل پر شرر خویش
آهی که برآرم ز شرر باز ندانم
۲روی تو که هرگز ز خیالم نشود دور
از بس که بگریم به نظر باز ندانم
۳گویی که مرا باز ندانی چو ببینی
شاید چو نمیبینمت ار باز ندانم
۴اشکم که همی از دم سردم چو جگر بست
بر چهرهٔ زردم ز جگر باز ندانم
۵با پشت دوتا از غم روی تو چنانم
کز دست غمت پای ز سر باز ندانم
۶زانگاه که عطار تو را تنگ شکر خواند
در وصف تو شعرم ز شکر باز ندانم
۷