چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
چون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم
۱این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست
هر قصه که این نیست مجاز است چگویم
۲خورشید که او چشم و چراغ است جهان را
از شوق رخت در تک و تاز است چگویم
۳چون شمع سحرگاه دل سوخته هر شب
بی روی تو در سوز و گداز است چگویم
۴تا دست به زلف تو رسد در همه عمرم
چون زلف توام کار دراز است چگویم
۵گر کرد مرا زلف تو با خاک برابر
لعل لب تو بنده نواز است چگویم
۶المنهلله که دلم گرچه ربودی
از زلف تو در پردهٔ راز است چگویم
۷گفتی که بگو تا چه کشیدی تو ز نازم
کار من دلخسته نیاز است چگویم
۸گفتم که در بسته مرا چند نمایی
گفتی که درم بر همه باز است چگویم
۹گر بر همه باز است در وصل تو جانا
چون بر من سرگشته فراز است چگویم
۱۰عطار درین کوی اگر نیک و اگر بد
پروانهٔ آن شمع طراز است چگویم
۱۱