چون نیاید سر عشقت در بیان
همچو طفلان مهر دارم بر زبان
۱چون عبارت محرم عشق تو نیست
چون دهد نامحرم از پیشان نشان
۲آنک ازو سگ میکند پهلو تهی
دوستکانی چون خورد با پهلوان
۳چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان
۴همچو مرغ نیم بسمل در رهت
در میان خاک و خون گشتم نهان
۵دور از تو جان ز من گیرد کنار
گر مرا بیرون نیاری زین میان
۶دوش عشق تو درآمد نیم شب
از رهی دزدیده یعنی راه جان
۷گفت صد دریا ز خون دل بیار
تا در آشامم که مستم این زمان
۸مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود
باز یافت از عشق حالی آشیان
۹در پرید و عشق را در بر گرفت
عقل و جان را کارد آمد به استخوان
۱۰عقل فانی گشت و جان معدوم شد
عشق و دل ماندند با هم جاودان
۱۱عشق با دل گشت و دل با عشق شد
زین عجبتر قصه نبود در جهان
۱۲دیدن و دانستن اینجا باطل است
بودن آن کار نه علم و بیان
۱۳چون بباشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان
۱۴جان و جانان هر دو نتوان یافتن
گر همی جانانت باید جانفشان
۱۵تا کی ای عطار گویی راز عشق
راز میگویی طلب کن رازدان
۱۶