ای گرفته حسن تو هر دو جهان
در جمالت خیره چشم عقل و جان
۱جانِ تن ، جان است و جانِ جان ، تویی
در جهان جانی و در جانی جهان
۲های و هوی عاشقانت هر سحر
می نگنجد در زمین و آسمان
۳بوالعجب مرغی است جان عاشقت
کز دو کونش می نیابد آشیان
۴جملهٔ عالم همی بینم به تو
وز تو در عالم نمیبینم نشان
۵ای ز پیدایی و پنهانی تو
جان من هم در یقین هم در گمان
۶تن همی داند که هستی بر کنار
جان همی داند که هستی در میان
۷بس سخن گویی از آنی بس خموش
بس هویدایی از آنی بس نهان
۸کی تواند دید نور آفتاب
چشم اعمی چون ندارد جای آن
۹ما همه عیبیم چون یابد وصال
عیبدان در بارگاه غیبدان
۱۰تا نگردد جان ما از عیب پاک
کی شوی با عاشقانش هم عنان
۱۱آستین نا کرده پر خون هر شبی
کی شود شایستهٔ آن آستان
۱۲همچو عطار از دو کون آزاد گرد
بندهٔ یکتای او شو جاودان
۱۳