ای نهان از دیده و در دل عیان
از جهان بیرون ولی در قعر جان
۱هر کسی جان و جهان میخواندت
خود تویی از هر دو بیرون جاودان
۲هم جهان در جانت میجوید مدام
هم ز جان میجویدت دایم جهان
۳تو جهانی، لیک چون آیی پدید
نه که جانی، لیک چون گردی نهان
۴چون پدید آیی چو پنهانی مدام
چون نهان گردی چو جاویدی عیان
۵هم نهانی هم عیانی هر دویی
هم نه اینی هم نه آن هم این هم آن
۶جان ز پنهانی تو در داده تن
تن ز پیدایی تو جان بر میان
۷جان چو بی چون است چون آید به راه
تن چو در جوش است چون یابد نشان
۸چون ز تو جان نفی و تن اثبات یافت
زین دو وصفند این دو جوهر در گمان
۹هر دو گر بیوصف گردند آنگهی
قرب بی وصفیت یابند آن زمان
۱۰ز اشتیاق در وصلت چون قلم
میروم بسته میان بر سر دوان
۱۱من نیم تنها که ذرات دو کون
جانفشانند این طلب را جانفشان
۱۲آن چه جویم چون نیاید در طلب
زان چه گویم چون نیاید در بیان
۱۳بر زبانم چون بگردد نام وصل
پر زبانه گرددم حالی زبان
۱۴شرح این اسرار از عطار خواه
او بگفت اسرار کو اسراردان
۱۵