گاه لاف از آشنایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
۱همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
۲از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
۳ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم
۴روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی میزنیم
۵پادشاهانیم و ما را ملک نیست
لاجرم دم با گدایی میزنیم
۶ما چو بیکاریم کار افتاده را
بر طریق عشق رایی میزنیم
۷خوان کشیدیم و دری کردیم باز
سالکان را الصلایی میزنیم
۸نیستان را قوت هستی میدهیم
خویشبینان را قفایی میزنیم
۹اندرین دریا که عالم غرق اوست
بی دل و جان دست و پایی میزنیم
۱۰ماجرای عشق از عطار جو
تا نفس از ماجرایی میزنیم
۱۱