من نمیرم زانکه بی جان میزیم
جان نخواهم چون به جانان میزیم
۱در ره عشق تو چون جان زحمت است
لاجرم بی زحمت جان میزیم
۲چون بلای خویشتن دیدم وجود
از وجود خویش پنهان میزیم
۳در امید و بیم عشقت همچو شمع
گاه خندان گاه گریان میزیم
۴همچو غنچه از سر تر دامنی
غرق خون سر در گریبان میزیم
۵روز و شب بر خشک کشتی راندهام
گرچه دایم غرق طوفان میزیم
۶از سر زلف تو اندیشم همه
گرچه حالی را پریشان میزیم
۷ماه رویا بر امید خلعتم
بس برهنه این چنین زان میزیم
۸از بر خود خلعت خاصم فرست
زانکه بیتو ژنده خلقان میزیم
۹از برونم پردهٔ اطلس چه سود
چون درون پرده عریان میزیم
۱۰همچو عطار از جهان فارغ شده
سر نهاده در بیابان میزیم
۱۱