تا به دام عشق او آویختیم
جان و دل را فتنهها انگیختیم
۱دل چو در گرداب عشقش اوفتاد
تن فرو دادیم و در نگریختیم
۲بس که اندر وادی سودای او
خون دل با خاک ره آمیختیم
۳خاک پای او به نوک برگ چشم
گاه میرفتیم و گه میبیختیم
۴چون نیامد بر سر غربیل هیچ
پای در گل خاک بر سر ریختیم
۵گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم
لیک در دامش به حلق آویختیم
۶همچو عطاری ز شوق روی او
صورتش با روی جان انگیختیم
۷