بس که جان در خاک این در سوختیم
دل چو خون کردیم و در بر سوختیم
۱در رهش با نیک و بد در ساختیم
در غمش هم خشک و هم تر سوختیم
۲سوز ما با عشق او قوت نداشت
گرچه ما هر دم قویتر سوختیم
۳چون بدو ره نی و بی او صبر نی
مضطرب گشتیم و مضطر سوختیم
۴چون ز جانان آتشی در جان فتاد
جان خود چون عود مجمر سوختیم
۵چون ز دلبر طعم شکر یافتیم
دل چو عود از طعم شکر سوختیم
۶چون دل و جان پردهٔ این راه بود
جان ز جانان دل ز دلبر سوختیم
۷مدت سی سال سودا پختهایم
مدت سی سال دیگر سوختیم
۸عاقبت چون شمع رویش شعله زد
راست چون پروانهای پر سوختیم
۹پر چو سوخت آنگه درافکندیم خویش
تا بهکلی پای تا سر سوختیم
۱۰خواه گو بنمای روی و خواه نه
ما سپند روی او بر سوختیم
۱۱چون به یک جو مینیرزیدیم ما
خرمن پندار یکسر سوختیم
۱۲چون شکست اینجا قلم عطار را
اعجمی گشتیم و دفتر سوختیم
۱۳