گرچه در عشق تو جان درباختیم
قیمت سودای تو نشناختیم
۱سالها بر مرکب فکرت مدام
در ره سودای تو میباختیم
۲خود تو در دل بودی و ما از غرور
یک نفس با تو نمیپرداختیم
۳چون بگستردی بساط داوری
پیش عشقت جان و دل درباختیم
۴بر دوعالم سرفرازی یافتیم
تا به سودای تو سر بفراختیم
۵آتش عشقت درآمد گرد دل
ما چو شمع از تف آن بگداختیم
۶بر امید وصل تو پروانهوار
خویشتن در آتشت انداختیم
۷گاه چون پروانهای میسوختیم
گاه با آن سوختن میساختیم
۸همچو عطار از جهان بردیم دست
تا نوای درد تو بنواختیم
۹