بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
۱آگاه از آنم که بجز تو دگری نیست
وآگاه نیَم از بد و از نیک دگر من
۲عمری ره تو جستم و چون راه ندیدم
کم آمدم آنجا ز سگ راهگذر من
۳دل سوخته زانم که کنون از سرِ خامی
کردم همه کردار نکو زیر و زبر من
۴در کوی خرابات و خرافات فتادم
وآنگاه بشستم به میی دامنِ تر من
۵پر کردم از اندوه به یک کوزهٔ دردی
هر لحظه کناری ز خُم خونِ جگر من
۶وامروز درین حادثه دانی به چه مانم
در نزع فرومانده چون شمع سحر من
۷مردان چو نگین مانده در حلقهٔ معنی
وز حلقه به در مانده چو حلقه به در من
۸ای دوست به عطار نظر کن که ندارم
جز بی خبری از ره تو هیچ خبر من
۹