گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ من
خونین شودت دل ز غم خون شدهٔ من
۱زان روی که چون زلف تو تیره است و پریشان
تو دانی و بس حال دگرگون شدهٔ من
۲خاکی شدهام تا چو قدم رنجه کنی تو
با خاک ببینی تن هامون شدهٔ من
۳بیم است که ذرات جهان جمله بسوزد
زین آتش از سینه به گردون شدهٔ من
۴دی گفتهام ای جان سر زلف تو چه چیز است
گو دام تو ای مرغ همایون شدهٔ من
۵پرسیدهام ای لیلی من آن که ای تو
گو آن تو ای عاشق مجنون شدهٔ من
۶گفتم که دهانت چو الف هیچ ندارد
گفتی بنگر طرهٔ چون نون شدهٔ من
۷آن روز مبادا که بدین چشم ببینم
هندو بچهای را به شبیخون شدهٔ من
۸جانا به خدا بخش دلم را که گزیده است
مقبول تو را این دل مفتون شدهٔ من
۹خون دل عطار چه ریزی که نیابی
هم طبع سخن پرور موزون شدهٔ من
۱۰