دی در صف اوباش زمانی بنشستم
قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم
۱جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس
از دلق برون آمدم از زرق برستم
۲از صومعه با میکده افتاد مرا کار
میدادم و میخوردم و بی می ننشستم
۳چون صومعه و میکده را اصل یکی بود
تسبیح بیفکندم و زنار ببستم
۴در صومعه صوفی چه شوی منکر حالم
معذور بدار ار غلطی رفت که مستم
۵سرمست چنانم که سر از پای ندانم
از باده که خوردم خبرم نیست که هستم
۶یک جرعه از آن باده اگر نوش کنی تو
عیبم نکنی باز اگر باده پرستم
۷اکنون که مرا کار شد از دست، چه تدبیر
تقدیر چنین بود و قضا نیست به دستم
۸عطار درین راه قدم زن چه زنی دم
تا چند زنی لاف که من مست الستم
۹