از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
گویم نچنانم که دگربار بسوزم
۱بیم است که از آه دل سوخته هر شب
نه پردهٔ افلاک به یکبار بسوزم
۲زان با من دلسوخته اندک به نسازی
تا من ز غم عشق تو بسیار بسوزم
۳دانی که ز تر دامنی و خامی خود من
چندان که بسوزم نه به هنجار بسوزم
۴ترسم که اگر سوخته خواهند من خام
در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم
۵تا چند تنم پردهٔ پندار به خود بر
وقت است که این پردهٔ پندار بسوزم
۶ای ساقی جان جام می آور تو به پیشم
تا خرقه براندزم و زنار بسوزم
۷آن به که به یک آتش دل وقت سحرگاه
هرجا که حجابی است به یکبار بسوزم
۸بوی جگر سوخته خواهی ز دم من
در سوختگی تا که چو عطار بسوزم
۹