بی لبت از آب حیوان میبسم
بی رخت از ماه تابان میبسم
۱کار روی حسن تو گردان بس است
ز آفتاب چرخ گردان میبسم
۲سر گرانم من ز چین زلف تو
از همه چین مشک ارزان میبسم
۳گر ندارم آبرویی پیش تو
آب روی از چشم گریان میبسم
۴تا لب لعل تو در چشم من است
تا ابد از بحر و از کان میبسم
۵از همه ملک دو عالم یک نفس
با تو گر دستم دهد آن میبسم
۶گفتهای زارت بخواهم سوختن
آتش شوق تو در جان میبسم
۷زآتش دیگر چه میسوزی مرا
چون یک آتش هست سوزان میبسم
۸ساقیا در ده شرابی آشکار
کز دلی پر کفر پنهان میبسم
۹زین همه زنار از تشویر خلق
کرده پنهان زیر خلقان میبسم
۱۰درد ده تا درد بفزاید مرا
زانکه با دردت ز درمان میبسم
۱۱غرق دریا گر مرا کرده است نفس
تشنه میمیرم بیابان میبسم
۱۲مست لایعقل کن این ساعت مرا
کز دم عقل سخن دان میبسم
۱۳عقل خود را مصلحت جوید مدام
زین چنین عقل تن آسان میبسم
۱۴کارساز است او ز پیش و پس ولی
هم ز پایان هم ز پیشان میبسم
۱۵عقل را بگذار اگر اهل دلی
زانکه چون دل هست از جان میبسم
۱۶نقد ابن الوقت قلب است ای فرید
دل طلب کز عقل حیران میبسم
۱۷