دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم
۱عشق تو در پرده میکردم نهان
چون سرشکم پردهدر شد چون کنم
۲مدتی رازی که پنهان داشتم
در همه عالم سمر شد چون کنم
۳یک نظر بر تو فکندم جان و دل
در سر آن یک نظر شد چون کنم
۴دور از رویت ز شوق روی تو
بند بندم نوحهگر شد چون کنم
۵گفتم آخر کار من بهتر شود
گر نشد بهتر بتر شد چون کنم
۶اشک و رویم همچو سیم و زر بماند
عمر رفت و سیم و زر شد چون کنم
۷هر زمان تا جان فشاند بر تو دل
عاشق جانی دگر شد چون کنم
۸لیک چون هر لحظه جانی نیست نو
عمر ازین حسرت به سر شد چون کنم
۹دی مرا گفتی که جان با من بباز
غمزهٔ تو پاک بر شد چون کنم
۱۰نی که جان درباختن سهل است لیک
چون ز جان جان بی خبر شد چون کنم
۱۱آتش عشق تو نتوانم نشاند
کابم از بالای سر شد چون کنم
۱۲در حضور تو دل عطار را
هرچه بود از ماحضر شد چون کنم
۱۳