دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
صبر و دل در عشق حاصل چون کنم
۱در بیابانی که پایان کس ندید
کاروان بگذشت، منزل چون کنم
۲همرهان رفتند و من بی روی و راه
دست بر سر پای در گل چون کنم
۳همچو مرغ نیم بسمل بال و پر
میزنم تا خویش بسمل چون کنم
۴بر امید قطرهای آب حیات
نوش کردن زهر قاتل چون کنم
۵چون دلم خون گشت و جان بر لب رسید
چاره جان داروی دل چون کنم
۶هر کسی گوید که این دردت ز چیست
پیش دارم کار مشکل چون کنم
۷مبتلا شد دل به جهل نفس شوم
با بلای نفس جاهل چون کنم
۸نفس، گرگ بد رگ است و سگ پرست
همچو روحالقدس عاقل چون کنم
۹ناقصی کو در دم خر میزید
از دم عیسیش کامل چون کنم
۱۰مدبری کز جرعه دردی خوش است
از می معنیش مقبل چون کنم
۱۱چون ز غفلت درد من از حد گذشت
داروی عطار غافل چون کنم
۱۲