رفت وجودم به عدم چون کنم
هیچ شدم هیچ نیم چون کنم
۱تو همه من هیچ به هم هر دو را
چون به هم اندازم وضم چون کنم
۲با منی و من ز توام بی خبر
با تو بهم بی تو بهم چون کنم
۳ای غم عشق تو مرا سوخته
سوختهام بی تو ز غم چون کنم
۴واقعهٔ عشق توام زنده کرد
یکدم ازین واقعه کم چون کنم
۵گرچه بسی گرم تر از آتشم
در طلب خویش علم چون کنم
۶در هوست سر چو درانداختم
پیشکشت سر چو قلم چون کنم
۷چون نتوان کرد ز تو صورتی
صورت محض است صنم چون کنم
۸ای همه بر هیچ ز تو چون بود
نقش پی نقش رقم چون کنم
۹کی به دمم نرم شوی زانکه تو
موم نهای نرم بدم چون کنم
۱۰ره به درنگ است و درم سوی تو
من نه درنگ و نه درم چون کنم
۱۱چون نه مقرم من و نه منکرم
بر سخنی لا و نعم چون کنم
۱۲در حرم عشق چو نامحرمم
نیست مرا ره به حرم چون کنم
۱۳بر صفت شمع گرفتست سوز
فرق سرم تا به قدم چون کنم
۱۴تا بودم یک سر موی از وجود
عزم بیابان عدم چون کنم
۱۵بازوی جود است کمال فرید
فربهیش هست ورم چون کنم
۱۶