دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم
سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
۱هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
۲چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
میتپد دل در برم میسوزدم جان چون کنم
۳عالمی در دست من، من همچو مویی در برش
قطرهای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم
۴در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم
۵چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال
پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم
۶در بن هر موی صد بت بیش میبینم عیان
در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم
۷نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم
۸چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید
بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم
۹