این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
گوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
۱بلعجب دردی است دردِ عشقِ جانان کاندرو
دردم افزون میشود چندان که درمان میکنم
۲چند گویی توبه کن از عشق و زین ره باز گرد
چون توانم توبه چون این کار از جان میکنم
۳از میانِ جان نگیرد عشقِ او هرگز کنار
کز میانِ جان هوای روی جانان میکنم
۴این عجایب بین که نگذارند در گلخن مرا
وانگهی من عزمِ خلوتگاهِ سلطان میکنم
۵عشق تو تاوان است بر من چون نیم در خوردِ تو
مردِ عشق خود تویی پس من چه تاوان میکنم
۶چون دل و جانم به کلّی رازِ عشق تو گرفت
من چرا این راز را از خلق پنهان میکنم
۷نی خطا گفتم، تو و من کی بود در راه عشق
جملهٔ عالم تویی بر خویش آسان میکنم
۸تا گهرهای حقیقت فاش کردم در جهان
با دل عطار دلتنگی فراوان میکنم
۹