محلم نیست که خورشید جمالت بینم
بو که باری اثر عکس خیالت بینم
۱کاشکی خاک رهت سرمهٔ چشمم بودی
که ندانم که دمی گرد وصالت بینم
۲صد هزاران دل کامل شده در کوی امید
خاک بوس در و درگاه جلالت بینم
۳همچو پروانه پر و بال زنم در غم تو
گر شبی پرتو آن شمع جمالت بینم
۴جگرم خون شد از اندیشهٔ آن تا پس ازین
جان و دل خون شود و من به چه حالت بینم
۵تو مرا دم به دم اندر غم خود میبینی
من زهی دولت اگر سال به سالت بینم
۶خاک پای تو شدم خون دلم پاک مریز
نی بخور خون دل من که حلالت بینم
۷گر دهد شرح غمت خاطر عطار بسی
نشوم هیچ ملول و نه ملالت بینم
۸