از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
۱کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم
حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار
۲گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب
گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار
۳گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا
چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار
۴گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود
گفت اندر حرم شاه که را باشد بار
۵گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی
گفتم از رنج رهد باز، بگفتا دشوار!
۶گفتم از دست ستمهای تو تا کی نالم
گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار
۷گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت
بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار
۸در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم
هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار
۹گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم
در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار
۱۰حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی
خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار
۱۱چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود
دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار
۱۲با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا
بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار
۱۳