هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد
همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
۱بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت
در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
۲هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت
بیخود و بیخرد و بیخبر و حیران شد
۳سالک راه تو بی نام و نشان اولیتر
در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد
۴در منازل منشین خیز که آن کس بیند
چهرهٔ مقصد و مقصود که تا پایان شد
۵تا ابد کس ندهد نام و نشان از وی باز
دل که در سایهٔ زلف تو چنین پنهان شد
۶حسنت امروز همی بینم و صد چندان است
لاجرم در دل من عشق تو صد چندان شد
۷شادم ای دوست که در عشق تو دشواریها
بر من امروز به اقبال غمت آسان شد
۸بر سر نفس نهم پای که در حالت رقص
مرد راه از سر این عربده دستافشان شد
۹رو که در مملکت عشق سلیمانی تو
دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد
۱۰همچو عطار درین درد بساز ار مردی
کان نبد مرد که او در طلب درمان شد
۱۱