شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد
پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد
۱عقل از طرهٔ او نعرهزنان مجنون گشت
روح از حلقهٔ او رقصکنان رسوا شد
۲تا که آن شمع جهان پرده برافکند از روی
بس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد
۳هر که امروز معایینه رخ یار ندید
طفل راه است اگر منتظر فردا شد
۴همه سرسبزی سودای رخش میخواهم
که همه عمر من اندر سر این سودا شد
۵ساقیا جام می عشق پیاپی درده
که دلم از می عشق تو سر غوغا شد
۶نه چه حاجت به شراب تو که خود جان ز الست
مست آمد به وجود از عدم و شیدا شد
۷عاشقا هستی خود در ره معشوق بباز
زانکه با هستی خود مینتوان آنجا شد
۸روی صحرا چو همه پرتو خورشید گرفت
کی تواند نفسی سایه بدان صحرا شد
۹قطرهای بیش نهای چند ز خویش اندیشی
قطرهای چبود اگر گم شد و گر پیدا شد
۱۰بود و نابود تو یک قطرهٔ آب است همی
که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد
۱۱هرچه غیر است ز توحید به کل میل کشم
زانکه چشم و دل عطار به کل بینا شد
۱۲