گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند
ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند
۱هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم
بو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند
۲همچو پروانه به نظارهٔ او شمع سپهر
پر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند
۳خاک او زان شدهام تا چو میی نوش کند
جرعهای بوی لبش یافته بر ما فکند
۴چون دل سوخته اندر سر زلفش بستم
هر دم از دست بیندازد و در پا فکند
۵زلف در پای چرا میفکند زانکه کمند
شرط آن است که از زیر به بالا فکند
۶غمش از صومعه عطار جگر سوخته را
هر نفس نعرهزنان بر سر غوغا فکند
۷