چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند
هزار فتنه و آشوب در جهان فکند
۱چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر
هزار شور و شغب در شکرستان فکند
۲چو خلق را به سر آستین به خود خواند
به غمزهشان بکشد خون برآستان فکند
۳چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماه
که بو که خاتم مه نیز در میان فکند
۴به پیش خلق مرا دی بزد به زخم زبان
که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند
۵بتا ز زلف تو زان خیره گشت روی زمین
که سایه بر سر خورشید آسمان فکند
۶اگر شبی برم آیی به جان تو که دلم
بر آتش تو به جای سپند جان فکند
۷دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید
چنان بود که پس تیر در، کمان فکند
۸