اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش
وگر بپروردم بندهپروری رسدش
۱ز بس که من سر او دارم از قدم تا فرق
گرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش
۲سفید کاری صبح رخش جهان بگرفت
چو شب به طره طلسم سیهگری رسدش
۳چو آفتاب رخش نور بخش اسلام است
اگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش
۴چو پشت لشکر حسن است روی صف شکنش
اگر به عمد کند قصد لشکری رسدش
۵بدید بیخبری روی او و گفت امروز
به حکم با مه گردون برابری رسدش
۶صد آفتاب مرا روشن است کین ساعت
نطاق بسته چو جوزا به چاکری رسدش
۷چو هست چشمهٔ حیوان زکاتخواه لبش
اگر قیام کند در سکندری رسدش
۸سکندری چه بود با لب چو آب حیات
که گر چو خضر رود در پیمبری رسدش
۹فرید چون ز لب لعل او سخن گوید
نثار در و گهر در سخنوری رسدش
۱۰