اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد
ز ذره ذره هزار آفتاب برخیزد
۱جهان ز فتنهٔ بیدار رستخیز شود
چو چشم نیمخمارش ز خواب برخیزد
۲به مجلسی که زند خنده لعل میگونش
خرد اگر بنشیند خراب برخیزد
۳اگر به خنده در آید لبش ز هر سویی
هزار نعرهزن بی شراب برخیزد
۴زمرد خط تو چون ز لعل برجوشد
هزار جوش ز لعل خوشاب برخیزد
۵ز بس که بوی گل عارضش عرق گیرد
ز خار رشک، خروش از گلاب برخیزد
۶ز بس که اهل جهان را چو صور دم دهد او
قیامتی ز جهان خراب برخیزد
۷جنابتی که ز دعوی عشق او بنشست
چو غسل سازی از خون ناب برخیزد
۸که آن چنان حدثی تا که تو نگریی خون
گمان مبر که به دریای آب برخیزد
۹خبر کراست که از بهر تف هر جگری
ز زلف مشک فشانش چه تاب برخیزد
۱۰نشان کراست که از بهر غارت دو جهان
ز آفتاب رخش کی نقاب برخیزد
۱۱اگر ادا کند از لفظ خویش شعر فرید
ز پیش چشمهٔ حیوان حجاب برخیزد
۱۲