درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم
میان نفس و هوا دست و پای چند زنم
۱هزار بار برآمد مرا که یکباری
ز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم
۲گره چگونه گشایم ز سر خود که ز چرخ
هزار گونه گره در فتاده در سخنم
۳ز هر کسی چه شکایت کنم چو میدانم
که جرم من ز من است و بلای خویش منم
۴به هیچ روی مرا نیست رستگاری روی
که هست دشمن من در میان پیرهنم
۵حساب بر نتوانم گرفت بر خود از آنک
به هر حساب که هستم اسیر خویشتنم
۶هزار بار به یک روز عقل را ز صراط
به قعر دوزخ نفس و هوا فرو فکنم
۷اگر موافق طبعم ندیم ابلیسم
وگر متابع نفسم حریف اهرمنم
۸به گرد بلبل روحم قرار چون گیرد
میان خار چو گلزار جان بود وطنم
۹سزد که پیرهن کاغذین کند عطار
که شد ز نفس بدآموز پیرهن کفنم
۱۰