به وادییی که درو گوی راه سر بینی
به هر دمی که زنی ماتمی دگر بینی
۱ز هرچه میدهدت روزگار عمر بهست
ولی چه سود که آن نیز بر گذر بینی
۲ز دولتی به چه نازی که تا که چشم زنی
اثر نبینی ازو در جهان اگر بینی
۳مساز قبهٔ زرین که تیز شمشیر است
سزای قبهٔ زرین که بر سپر بینی
۴اگر سلوک کنی صد هزار قرن هنوز
چو مرد رهگذری جمله رهگذر بینی
۵چو هر چه هست همه اصل خویش میجویند
ز شوق جملهٔ ذرات در سفر بینی
۶چو کل اصل جهان از یک اصل خاستهاند
سزد که کل جهان را به یک نظر بینی
۷مکن ز نفس تکبر تو چشم باز گشای
که تا همه شکم خاک سیم و زر بینی
۸به باد بر زبر خاک گنجه چند کنی
که تا که رنجه شوی خاک بر زبر بینی
۹چگونه پای نهی در خزانهای که درو
به هر سویی که روی صد هزار سر بینی
۱۰نه لحظهای ز همه خفتگان خبر شنوی
نه ذرهای ز همه رفتگان اثر بینی
۱۱ز بس که خون جگر میفروخورد به زمین
زمین ز خون جگر بسته چون جگر بینی
۱۲اگر جهان همه از پس کنی نمیدانم
که در جهان ز دریغا چه بیشتر بینی
۱۳درین مصیبت و سرگشتگی محال بود
که در زمانه چو عطار نوحهگر بینی
۱۴